تبليغاتX
تو توجه نکن!
تموم دنیام....
سلام.

شد دو هفته که سپیدو ندیدم.دلم واسه بی معرفت خانوم تنگ شده .

آخه می دونید که سپید همه ئ دنیامه.همه چیزه من.

راستی از دنیام واستون بگم؟؟؟

اول اینکه تموم دنیام سپید بود که حالا دیگه نیستشو  خانوم رفته با یکی دیگه.

حالا می دونین دنیام چی شده.بزارین تا واستون بگم.

حالا دنیام شده اطاقم.جایی که همه چیزمه.محل خوابم.محل کارم.محل فکرام.

دنیام شده چندتا عکس.چندتا عکس از عشقم.از سپیدم.از تک ستاره ئ زندگیم.

آره دنیام شده چندتا نقاشی.نقاشی هایی که با دستایه نازه عشقم کشیده شده واسم.آره دستایه تنها ستاره ئ من که سپید باشه.

دنیام شده یه دونه گوشواره.یه دونه گوشواره که سپید بهم داد.گفت یکیش پیشه تو باشه یکیشم پیشه من.

دنیام شده چهارتا تخم مرغ رنگی.که سپیدم واسه شبه عید بهم داد.وای انقدر خشگلن.

دنیام شده یه دونه پر آبی رنگ.یه پر که از گیره سره سپید که به موهای نازش میزد واسم مونده.

بازم بگم؟؟

آره دیگه دنیام شده یه عروسکه کوچولویه نازنازی که عزیزه دلم سپید جونم بهم داده.

تموم دنیام شده خاطره هام.خاطره هایی که از عشقم فقط واسم مونده.دنیام شده تموم حرفاش که واسم زده بود.

اون خنده های نازش.اون دستای مهربونش.و خیلی چیزای دیگه که نمی شه بگم.

سپید همه چیزمو ازم گرفت.خودشو ازم گرفت.

سپید با قلبه سنگیش.با قلبه مغرورش.همه کسمو ازم گرفت.همه ئ آرزوهام. سپید سپیدمو ازم گرفت.

ولی بازم خوشحالم که این دنیارو دارم.

راستی خدا یادت نره مواظبه سپیدم باشی.

خدایـــــــــــــــا شکرت واسه همه چی.

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت15:0توسط دیوونه |
بازم شب شد...
سلام.

ایشالا که همه خوب هستید.خواهر کوچولوم چه طوره؟؟سحری خوش می گذره؟؟؟سحر گفتی نگران نباشم ولی میدونی که نمی شه.نمی تونم نگران نباشم.

راستی بچه ها خواهرم سحر خیلی مهربونه ها.خوشحالم که یکی مثله سحرو دارم البته که اون فقط یکیه.همتــــا نداره...

سحـــری دینگ دینگ باز که منو یادت رفتــــــــــــــــــــــــه......

خوب بازم شب شدو بی حوصلگی و شب زنده داری و نوشتن.

بازم دعا.بازم رفتن توی خاطره ها...

بازم تو.آره تو سپید

باورت نمی شه که انقدر دیوونم.

ولی من داره حرفات باورم می شه.اینکه ما ماله هم نیستیم.اینکه دوستم نداری.

یادته هرشب تا باهات حرف نمی زدم خوابم نمی برد.بهم میگفتی بسه دیگه ولم کن.

حالا می فهمم چرا.خوب تو عاشقه یکی دیگه هستی.

دیگه شبا با عشقت حرف می زنی؟؟آره می دونم الانم داری باهاش حرف میزنی.

خوب راستی راستی انگاری دیگه هیچی بینه ما نیست.سپید تو که بهم میگفتی اگه تورو ول کنم و برم سراغه یکی دیگه توم میری با یکی دیگه اینطوری تلافیه کاره منو می کنی.

ولی آخه با معرفت من که پایه همه چیت موندم با همه ئ بی وفاییات.پس تو چرا رفتی با یکی دیگه؟؟؟

می دونی که آدمی نیستم که بزنم زیره حرفام.وقتی بهت گفتم باهات هستم تا آخرش .منظورم تا آخره همه ئ دنیاها بود.پس من همیشه باهاتم مثله همیشه.حتی حالا که تو منو فروختی.حتی حالا که تو دیگه نیستی.ولی من هستم و زندگی می کنم با یادت.

دوست دارم سپید مثله همیشه.

و همچنان خدایــــــــــا شکـــــــــــــــــرت.......

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت2:19توسط دیوونه |
طبق معمول...
نه دل ٬ نه دلیل ٬ نه تو !

به ابتدای افسانه که می رسم باز بچگی می کنم ...

 پس باز ... من ٬ تو ٬ دل و شاید کمی دلیل !

....................................................................................................................

بازم سلام.

طبق معمول باز شروع کردم نوشتن همه ئ حرفام.بازم تا صبح فکر کنم بیدار بمونم .

آخه دلم بد جوری بی تابی شو می کنه.آره بی تابیه عشقم(سپید).دلم خیلی واسش تنگ شده.انقدر تنگ شده که اگه ببینمش می پرمو می چسبم بهشو کلی بوسش می کنم.

آخ که دلم چه قدر هواشو کرده...

بازم رفتم توی گذشته.توی خاطره هامون...

ولی نه!!!

می ترسم دیگه...

اون که منو نمی خواد.

بی خیال برم بخوابم.باز نمی تونم بخوابم...

بازم کابوس؟؟؟

ولی نه راهشو پپیدا کردم.بیدار می مونمو به هرچی دوست دارم فکر می کنمو می نویسم مثله هرشب.کابوسم میره پی کارش.

اشکال نداره بزار بهم بگه روانیم.(آخه سپید همیشه بهم می گفت تو روانی)

یکی بهش بگه آره خانوم  من روانیم.دیوونه ئ دیوونه.دیوونه ئ خودتم سپید.

می فهمــــــــــــــــی؟؟؟

دیوونه ی تو .   توی نامرد.    توی بی معرفت.   توی بی وفا.   توی.........

تویی که با اون دل سنگیت عشقه منو ندیدی.دوست داشتنه منو ندیدی.

تویی که منو همیشه له کردی.

ولی فدای سرت.من که همیشه دوست دارم...

میدونم تو هم عاشقی...عاشقه یکی دیگه ...آره به خاطره عشقت منو له کردی.

خوب توم عاشقی دیگه.میدونم واسه همین دیگه پاپیچت نمی شم.دیگه مزاحمت نمی شم.

قوله قول...

خیلی خستم.

ای کاش منم عشقم دوستم داشت و با هم می موندیم.

خدا ازمن شاکی نشی بازم ازت سوال دارم...

خدایا چرا؟؟؟

خــــــــــــــــدا چرا کسی که من عاشقشم عاشقه یکی دیگست؟؟؟

مرسی خدا.بازم منتظر جوابتم خدا مثله همیشه...

راستی خدا جـــــون دیگه هم کفر نمی گم.قوله قول

خدا توم قول بده مواظبه عشقم(سپید) باشی.

خدایــــــــــا شکــــــــــــــــــــــرت......

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت1:24توسط دیوونه |
چشم

توی این دنیای نامرد دو نفر بودند که همدیگر را دوست داشتند.دختر نابینا بود و عاشق پسر.همیشه بهش می گفت: من اگه دو تا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم .یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختر.حالا دیگه اون می تونست عشقشو ببینه. وقتی در کمال ناباوری دختر متوجه شد پسر نابیناست با بی رحمی گفت:من نمی توانم با یک فرد نابینا ازدواج کنم .از پیشم برو. وقتی پسر داشت می رفت لبخند تلخی زد و گفت:

مواظب چشمهایم باش.

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت0:20توسط دیوونه |
"سپید دوستت دارم"
نخند به من . نخند به احساس کودکانه ی دلم که گاهی همین دل دلیل زندگی می شود . نخند اگر از تکرار آوای کلمه ای از تو آرام می شوم و مدام زمزمه می کنم "سپید دوستت دا..." . نخند به دل ساده ام که دستان لرزانش نه تاب نوشتن حقیقت را دارد و نه جرات لرزاندن دلت را ... نخند به من ٬ نخند به رویای نیمه کاره ام که من رویایم را با قلم موی دلم رنگ می زنم حتی اگر نباشی .


نخند به سرخوشی ام حتی اگر بهانه ام برای شادمانی تنها جمله ای ٬ کلامی ٬ حرفی از تو باشد . نخند اگر هنوز از رسیدنت به دلهره می افتم و از رفتنت دلتنگ می شوم . نخند بر من و بر دل و بر نگاهم که به ندیدنت عادت نکرده ام هنوز ...

نوشتم ٬ نوشتی . نوشتم تا شاید بدانی ٬ نوشتی تا شاید از یاد ببرم ! نوشتم تا  هرروز از خواندن هزار باره ی هر جمله بی قرار شوم ٬ نوشتی تا ... نمی دانم چرا ٬ شاید نوشتی چون هنوز به رسم گذشته جملات را به بازی لبخند و نگاهت مهمان می کنی و نمی دانی که من دل را به بهای هر جمله ات مهر می زنم هنوز !

راستی گفتم "نخند" ٬ اما بخند ... به زندگی ات ٬ به لبخندش ٬ به نگاهش ٬ به شادی ٬ به فردا و به سختیهای سرسخت شدنت ...

گفتم بخند ٬ اما نه به من و نه به  " دلم که پیش دلی بود که ..."

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت2:1توسط دیوونه |
انتهای قصه
قصه تکراری است اما تو تا انتها بخوان !


قصه ٬ قصه ی دل دل کردن بود و حدس و گمان و تردید... قصه ی دیروز آمدنت و فردایی که نخواهی ماند . تکرار حدیث نوشتن بود و نخواندن . تکرار امتداد دل  میان بن بست اشتباه ٬ حتی اگر دل  دلیل باشد . قصه ی من و تو کهنه شد آنهم میان همهمه ی آدمها و سکوت مطلق دنیای من ! میان شبی دلتنگ در جایی که قراری به تلخی نداشت! قصه ی من و تو این بار به سر رسید و کلاغ هم به خانه . شاید سیاهی شب و تلخی حقیقت و تردید نگاهت رازی سر به مهر بماند تا ابد ... شاید این بار هم سهم من از تکرار "تو" تنها همین افسوس برجای نشسته باشد . شاید دیگر زمانی برای حرف های بر باد نباشد ...شاید این بار قصه ی تو کنار شیرینی لبخند اویی از سر نوشته شود ... شاید بی من ...شاید دور از من .

قصه ی من و دل ٬ قصه ی کهنه ی همیشه و هنوز است هنوز! حتی وقتی برای از یاد بردن کلمات و بی رنگ کردن لحظه ها ناتوانم ٬ تو هستی ... هستی تا آرام به اخم های درهم و بغض فروخورده ام اعتراض کنی! حتی وقتی هیچ نگاهی به نگاهم نمی رسد یاد تو چشمهای مرا می لرزاند و تصویر دل آشوبی ات آشوبم می کند ... آنگاه آرام زمزمه می کنم " خوبم ... خوب خوب! "

راستی کاش یادم نرود تا بگویم "خوبم ... اما تو باور مکن! "

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:58توسط دیوونه |
ای خدا....
ای بابا آخه خدا چرا اینطوری می کنی با من؟؟؟

مگه چی کردم من؟؟؟

دارم می ترکم.

چقدر می خوای بسوزونیم خـــــــــــــدا...

ولی بازم خدایا شکرت مثله همیشه.............

راستی می دونید سپید همیشه منو نفرین می کرد.آرزوی مرگمو داشت.حالا یکی بهش بگه سپید خانوم.عشقه من.عزیزم.فدای اون چشات بشم نگران نباش آرزو به دل نمی مونی.نبینم اون مرواریدای خوشگل از چشات سرازیر بشه.نبینم ناراحتی.نبینم غم توی دلت بشینه.من فدات بشم اشک نریزه از اون چشایه ماهت.نگران نباش منم دعا می کنم عشقم به اونی که دوست داره برسه.ایشالا به عشقت می رسی سپیدم.

بهم گفته بود دست از سرش بردارم وگرنه دیگه حسابم با شوهرشه.آخه بهم گفت دارن حرفشو می زنن.

امروزم شنیدم که خاستگار رفته خونشون واسش....

یعنی کیه همون عشقش؟؟

چه خوبه که دارن به هم میرسن.سپید خانوم بهت تبریک میگم از ته دلم.

بهم گفت سالگرد دوستیمون می خواد عروسی کنه...داره به سالگرد دوستیمون نزدیک میشه...

منم دعوت می کنه به نظرتون؟؟

یعنی نمی خواد منی که عاشقشمو منی که این همه با هم خاطره داریمو توی عروسیش دعوت کنه؟؟

ولی من میدونم دعوتم میکنه.اگه گفتین چرا؟؟

آخه سپید عشقم عاشقه اینه که منو بسوزونه.

ولی نه اینبار نمی سوزم.اینبار آتیش نمی گیرم.چون عشقم داره به اونی که میخواد میرسه...

آخ که خدا چقدر مهربون شده...

امیدوارم سپید به هرچی می خواد برسه...

از خدا هم می خوام همیشه همینطوری باهاش مهربون باشه...

خدا قول میدی به هرچی که میخواد برسونیش؟؟؟

البته نه مثله این قولایه آدمات.تو خدایی.تو سره قولت باش.

سپیدمو اذیت نکنی اخه داره عروس میشه.

همیشه مواظبش باش...

خدایــــــا به تو سپردمش.............

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:29توسط دیوونه |
امروز...
سلام.

امروز خیلی خوب واسم شروع شد.خیلی حالم خوبه.چون دیروز سپیدو توی خیابون دیدم.وای که دلم واسش یه ذره شده بود.

راستی امروز صبحم با سحر(خواهرم) بودم.کلی با هم حرف زدیم.خیلی خوب بود کلی آروم شدم.

سحر تموم نوشته هامو خـوند.کلی در مورد نوشته هام حرف زدیم.حرف اصلی منم که همیشه سپیدست دیگه.کلی مخه سحرو خوردمو سرشو درد آوردم.طفلکم روش نمی شد بهم چیزی بگه.خلاصه امروز خیلی خوب بود.

خدایـــــــــــــــــــــــــــا شکرت.......

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:24توسط دیوونه |
دلم پر از درده حرفای زیادی در دل دارم

 نمیتونم بگم

چکار کنم؟

همه نامردن به سود خودشون فکر میکنند

اصلا دوست به فکر دوستش نیست

رفاقت قصه تلخی است که از نامش حراسانم

از همه بریدم محرمی برای دل تنگم نیست

حتی خانوادم ازم رو بر گردوندند

به کدوم دیوار تکیه کنم ؟ زیر اوار همشون لح شدم

اره میزنم به طبل بیاری

نه! نمیشه دلم رضا به بیاری نیست

مجبورم

مجبورم بسوزم و بسازم

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:22توسط دیوونه |
يا اين " بودني است ميان ماندن و رفتن " ؟

و اين دوست داشتني نبود كه براي نداشتنش به دنبال بهانه باشم ،

آن روز نمي دانستم بايد بخندم يا بگريم ،

و من تو را جز خودم ندانستم ،

و براي بخشيدن خودم دچار استيصال شده بودم ،

نمي دانستم اين من عاصي را رها كنم تا بي دغدغه ي حضور بازدارنده اي به شيطنت هاي گاه و بي گاه خود بپردازد يا ...

يا او را به آرامشي پاك بخوانم .

و اين دوست داشتن مصرفي نبود كه به انقضا برسد ، فاسد شود ، تمام شود !

دوستت دارم

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:21توسط دیوونه |
نتونستم......................!!!

 با خود عهد بستم فراموشت کنم:

نفس هایم را در سینه حبس کنم

پردهای سیاه به یادت آویختم

زندگی را فراموش کردم

خاطراتت را نا باورانه به دور ریختم

اما نشد

باور کن نشد فراموشت کنم

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:17توسط دیوونه |
دوست داشتن

 

سلام٬سرسنگینی٬عیبی ندارد بهتر از این است که بشنوم غمگینی٬به فرض که دوستم نداری نه خودم نه نامه هایم را٬این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست٬خودش کلی دلیل است٬ببین دوستت دارم یکچیز را باور کنی٬سپید! به خدا هیچ کس تو را به اندازه ی من دوست ندارد بگو باورت شد٬ننویس.با غصه تمامش می کنم فقط به خاطر اینکه می دانم هر وقت کلاغ های قصه ی مادر بزرگ به خانه هایشان رسیدند من و تو هم به هم می رسیم. دُرست است٬ یعنی هیچ وقت٬ یعنی غیر ممکن است٬یعنی هرگز.دیگر حرفی نیست فعلاْ با یک بیت شعر که نمی دانم در ذهن کدام شاعر متولد شده تمامش می کنم:

هر کس گفت:بهر تو مُردم دروغ گفت

من راست گفته ام که برای تو زنده ام

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:14توسط دیوونه |
کسی که بیشتر از دیروز دوستت دارد

نامه ای برای ...

نمی دانم شاید سلام

 

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست و تو رفتی که بمانی و ماندی.

کسی که بیشتر از دیروز دوستت دارد

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:7توسط دیوونه |
سلام تنهایی...

هر چی فکرشو می کنم نمی تونم فراموشت کنم تو رفتی...

ولی از این به بعد می خواهم با خاطراتت زندگی کنم

سلام تنهایی دوباره آمدم دیگه هیچ وقت تنهات نمی زارم

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت0:37توسط دیوونه |
سحر (خواهرم)
سلام

یه چیزی می خواستم بهتون بگم. من خواهر ندارم. نمی دونم خواهر داشتن چه حسی داره ولی اینو می دونم هر حسی باشه حسه بدی نیست.

من یه مدت با یکی آشنا شدم . از وقتی سپیدمو دیدم اونم دیدم.یه حسی بهش داشتم و هنوزم دارم.مثله خواهری که تا حالا نداشتم دوسش دارم.(اسمش سحر البته بدون اجازه اسمشو آوردم)وقتی باهاش حرف می زنم خیلی آروم می شم.

خیلی از حرفامو بهش زدم خیلی چیزارو میدونه.میدونم که حرفمو می فهمه.

بهش گفتم میشه خواهرم باشی سحر خانوم؟؟

گفت آره.من میشم خواهرت.

گفتم می شه کمکم کنی و هوامو داشته باشی؟؟

گفت آره.کلی ازش قول گرفتم.همیشه فکر کردم که یکی هست که بهم دروغ نمی گه.چون دلیلی بین ما نیست واسه دروغ گفتن به هم.منم هیچ وقت به سحر (خواهرم) دروغ نگفتم.یه روز دستشو گرفتم بهش گفتم مثله خواهره واقعی هستی واسم؟گفت آره هستم.هیچ وقت یادم نمی ره اون روز که با گریه هاش منم اشکام اومد واسه خواهرم اشک ریختم بدونه هیچ اخطیاری.....بگذریم....

اون از همه چی خبر داره.میدونه من عاشقه سپیدم.بهم گفت همه چیو روبه راه میکنه.بهم قول داد.

ولی تا از پیشم می رفت دیگه همه چیو فراموش می کرد.همیشه منتظرش موندم هر لحظه.

خواهرمم تنهام گذاشت.سحرم بهم دروغ گفت.اون داغون شدن منو می دید.سحر چرا بی معرفتی کرد بهم؟؟من بهش بدی نکردم.خودش خوب میدونه.

حالا من چی کنم؟

دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم.چه طوری زندگی کنم با این بی اعتمادی؟؟؟

ولی حس کردم خواهر داشتنو وقتی دستایه سرد سحر توی دستام بود.

سحر!!! خواهر کوچولو ازت ممنونم که این حسو بهم دادی...

بازم میخوام دستای خواهرمو بگیرم... سردیشو میخوام...اون حسه غریبه خواهر داشتن ...

دوست دارم خواهرم.....

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت0:25توسط دیوونه |
بازم سوال

 

میشه هم عاشقه یه نفر بود!هم ازش متنفر بود؟؟؟

سپیدمو خیلی دوسش دارم!خوب عاشقشم دیگه...

اون واسم عشقمه!کسیه که باهاش زندگی می کنم هر لحظمو...

کسیه که منو عاشق کرد و رفت با یکی دیگه....

کسیه که دلمو شکست.کسیه که خردم کرد...

بی معرفت ترین کسیه که تاحالا دیدم...

نامردترین کسیه که تاحالا دیدم...

بی وفاترین کسیه که تاحالا دیدم...

کسیه که بهم خیانت کرد...

ولی من نمی تونم ازش متنفر باشم.چون واقعا عاشقشم...

اگه اینطوری دوست داره چرا من باید سده راهش بشم؟؟؟

اگه اون یکی دیگرو دوست داره چرا من باید مانع رسیدنش به اون بشم؟؟؟

من فقط میخوام بدونم چرا ساده ازم گذشت و تنهام گذاشت؟؟؟

میخوام بدونم منو به چی فروخت؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت11:44توسط دیوونه |
واسه سپیدم

دلم واسش خیلی تنگ شده.

واسه سپیدم میخوام واسش زنگ بزنم.مثل همیشه خودمو خرد کنم.ولی اینبار فرق داره.چه فرقی؟؟خودمم نمیدونم

هر لحظه دارم به گوشیم نگاه میکنم که زنگ بزنه... ولی نه اون با من دیگه کاری نداره..

دارم میترکم.همیشه بهش گفتم اگه یه روز باهام نباشی میمیرم!اونم همیشه در جوابم گفت نترس نمیمیری همه این حرفارو میزنن ولی نمی میرن.توم مثله اونا نترس نمیمیری.

چرا اون مردنو فقط نبود جسم می بینه؟مگه روح نمی میره؟حالا هم بهش بگین اره جسمم هست ولی دیگه روحم مرده.

میخوام برم سراغش مثله همیشه.ولی اون گفت ماله یکی دیگست.میخوام ماله خودم بکنمش ولی آخه اون وقتی دلش ماله یه نفر دیگست.نمیشه که جسمشو زندونی کنم!پس دلش چی؟؟

باید فراموشش کنم.خودم اینو می دونم.ولی نمیشه.نمی تونم.نمیخوام.آخه اون تنها آدمیه که من دوسش دارم.میخوام زندگی کنم باهاش مثله همیشه توی خودم.عاشقه چشماشم.

خسته شدم...ولی کم نمیارم.

ای کاش میدونستم زودتر از اینا که توی دلش جایی ندارم.یک سال خاطرهامو چی کنم؟؟

راستی کی می دونه سپید عاشقه کیه؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت11:42توسط دیوونه |
هشتمین روز...
 

سلام

با امروز شد هشت روز.

هشت روز که ندیدمش!هشت روز که صداشو نشنیدم! (صدای عشقمو صدای سپیدم )               هشت روز که دعوام نکرده! دلم براش تنگ شده

بچه ها اون روز اول بهم گفت وقتی به یکی دست یاری بدم تا آخرش هستم.بهم دست داد.همون دست یاری که می گفت.ازش پرسیدم یعنی تا آخرش باهام هستی؟ بهم گفت آره تا آخرش هستم باهت.

منم تا آخرشو واسه خودم با اون ساختم.تا اون لحظه مردنم واسه خودم تجسم کردم با اون.همه ء رویاهامو با اون درست کردم!تمومه روزامو با اون شب کردمو همه ءشبامو روز.به خدا قسم خورد که ازم جدا نمیشه.مگه خدا نداره؟؟

حالا باید چی کنم؟همهء رویاهامو فراموش کنم؟همهء آرزوهامو فراموش کنم؟

من یه قانون دارم واسه خودم که هرچی که می خوامو باید بهش برسم.دست بردار نیستم تا نرسم.

اونو می خوام!ولی اون منو نمی خواد!حالا چی؟؟ باید قانونمو زیر پام بزارم.نمیتونم اونو ماله خودم کنم چون اون نمی خواد.

باید چی کنم؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت10:31توسط دیوونه |
دلم برایت تنگ شده....
تقدیم به کسی که باید باشه ولی ...


 

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

 

تنهاییت برای من ...

 

غصه هايت براي من  ...

 

همه بغضها و اشكهايت براي من ..

 

بخند برایم بخند

 

آنقدر بلند

 

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

 

صدای همیشه خوب بودنت را

 

دلم برایت تنگ شده....

 دوستت دارم سپید

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت3:7توسط دیوونه |
یه دل شکسته...
داره باورم ميشه كه از يادم ميري بيرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدي... و چه قدر غريبه... همون غريبه آشناي من كه يه روزي از 100 فرسخي مي شناختمت... اما حالا صداتم با من بيگانه است...

ديشب وقتي چشمهام رو روي هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نميديدم...

ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتي وقتي كه كنارم بودي و دستات تو دستم بود....

هميشه ازم دور بودي.... هميشه....

ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....

ديشب دلم يه سوزش عجيبي داشت...

ديشب دلم هوات كرده بود....

ديشب...

اما تو نبودي.... تو كنارم نبودي... حتي توي خيالم هم درست نمي ديدمت..

ديشب شب بدي بود...

واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل يه فيلم... خيلي سريع... بعضي جاهاش هم stop مي كردم و به چشمات خيره مي شدم...( آخ كه چه قدر دلم هواي چشمات كرده )

اما بالاخره تموم شد...وقتي خوب به همشون فكر كردم.... يه تصميم جديد گرفتم...

يه قلم... يه كاغذ... يه جفت چشم باروني... و يه پنجرة بارون خورده...

نوشتم... نوشتم... از تو ... از يادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگي هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه.....


یه پاكت نامه... يه عكس يادگاري... يه دل شكسته... يه دست لباس...

راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسيدم... يه گوشه خالي... كنار يه قبرستون ... يه قبر خالي... بي نام و نشون...نامه ات بوسيدم و گذاشتم تو قبر خالي... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ريختم... خاك ... خاك... خاك

يه قبر... يه شمع... يه شاخه گل... يه دل تنگ...

حالا ديگه جات مشخصِ ... حالا ديگه لازم نيست دنبالت بگردم... از اين به بعد ميام اين جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتو كرد... هر وقت خواستم بيام پيشت ميام اينجا... ديگه لازم نيست تو خيابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... ديگه منتظر برگشتنت نمي مونم... ديگه منتظر تلفنت نيستم... آخه ديگه مطمئنم كه تو مردي و جات هم گوشه يه قبرستون بي نام و نشونه...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت2:52توسط دیوونه |
سلام بهونه ي قشنگ
سلام بهونه ي قشنگ من برای زندگی

آره منم همون دیونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سر نوشت

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

 

دل منم برات تنگه

من همیشه هستم

همینجا

و منتظرم

تا زمانی که تنها برای من باشی

 

پی نوشت

1-      امشب هوا ابری بود هر چی دعا کردم بارون نیومد

2-      بازم بیا پیشم

3-      کسی منو میفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

4-      دارم میمیرم!!!!!!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت2:47توسط دیوونه |
سنگ این نگاهو بشکن
سنگ این نگاهو بشکن

فاصله سزای ما نیست

تو می ری واسه همیشه

این جدایی حق ما نیست

 

بمون…نرو…تنهام نذار…!

اینا آخرین التماسهایی بودند که پشت اون تلفن لعنتی به تو کردم اما…!

اما…تو رفتی پشت سرتم نگاه نکردی…

غافل از اینکه من عاشقت بودم

                             عاشق غربت چشمات

پایان رفاقت رسید و من با آرزویی که برای همیشه نابود شد:

چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت؟

اما بیت آخر سفر عشق من رسید:

لحظه مردن من لحظه رسیدنه!!!!!!!

اما من نه نفرین می کنم نه دعا می نویسم:

 

خداحافظ میگه امروز عاشق آبی چشمات

می گه که نمی نویسه دیگه از غربت چشمات

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت2:39توسط دیوونه |
سلام


یکی بره بهش بگه دوستش دارم.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت2:35توسط دیوونه |
شروع...
سلام

اومدم یه چیزایی بگم که تا حالا به کسی نگفتم.(البته چند نفر می دونن)

یکی هست تو این دنیا که من عاشقش شدم .یکی که خیلی دوسش دارم.تقریبا یک ساله که دوسش دارم.همیشه و هر روزم بیشتر از دیروز.

باهاش آشنا شدم.بهش گفتم دوسش دارم و عاشقشم. تا چند هفته پیشم با هم بودیم.همیشه ازم ناراحت بود نمیدونم چرا.خوب دوسش داشتم دسته خودم نبود که.

هر کاری که می کردم از دوست داشتن زیاد بود.ولی اون باورم نمی کرد.می دونست خیلی دوسش دارم هر کاری باهام می کردو هر چی می خواست می گفت.نمی دونم چرا این طوری شد.باورم نمی شد همیشه.

تویه این مدته همه چیزم شد.همهء فکرام .همه و همه

یه روز بهم گفت دوستم نداره.گفت عاشقه یکی دیگست.گفت همیشه مزاحمش بودم.گفت منو نمی خواد.هرچی که خواست گفت.ولی من واقعا عاشقشم.

چرا منو فروخت؟؟؟

چرا انقدر ارزون؟؟؟

یعنی عشق من ارزشش این بود؟؟؟

نمیدونم....

یک هفتس که همه چی تموم شده....

ولی من همیشه عاشقشم...

(سپید همیشه دوست دارم)

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت2:26توسط دیوونه |