یه چیزی می خواستم بهتون بگم. من خواهر ندارم. نمی دونم خواهر داشتن چه حسی داره ولی اینو می دونم هر حسی باشه حسه بدی نیست.
من یه مدت با یکی آشنا شدم . از وقتی سپیدمو دیدم اونم دیدم.یه حسی بهش داشتم و هنوزم دارم.مثله خواهری که تا حالا نداشتم دوسش دارم.(اسمش سحر البته بدون اجازه اسمشو آوردم)وقتی باهاش حرف می زنم خیلی آروم می شم.
خیلی از حرفامو بهش زدم خیلی چیزارو میدونه.میدونم که حرفمو می فهمه.
بهش گفتم میشه خواهرم باشی سحر خانوم؟؟
گفت آره.من میشم خواهرت.
گفتم می شه کمکم کنی و هوامو داشته باشی؟؟
گفت آره.کلی ازش قول گرفتم.همیشه فکر کردم که یکی هست که بهم دروغ نمی گه.چون دلیلی بین ما نیست واسه دروغ گفتن به هم.منم هیچ وقت به سحر (خواهرم) دروغ نگفتم.یه روز دستشو گرفتم بهش گفتم مثله خواهره واقعی هستی واسم؟گفت آره هستم.هیچ وقت یادم نمی ره اون روز که با گریه هاش منم اشکام اومد واسه خواهرم اشک ریختم بدونه هیچ اخطیاری.....بگذریم....
اون از همه چی خبر داره.میدونه من عاشقه سپیدم.بهم گفت همه چیو روبه راه میکنه.بهم قول داد.
ولی تا از پیشم می رفت دیگه همه چیو فراموش می کرد.همیشه منتظرش موندم هر لحظه.
خواهرمم تنهام گذاشت.سحرم بهم دروغ گفت.اون داغون شدن منو می دید.سحر چرا بی معرفتی کرد بهم؟؟من بهش بدی نکردم.خودش خوب میدونه.
حالا من چی کنم؟
دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم.چه طوری زندگی کنم با این بی اعتمادی؟؟؟
ولی حس کردم خواهر داشتنو وقتی دستایه سرد سحر توی دستام بود.
سحر!!! خواهر کوچولو ازت ممنونم که این حسو بهم دادی...
بازم میخوام دستای خواهرمو بگیرم... سردیشو میخوام...اون حسه غریبه خواهر داشتن ...
دوست دارم خواهرم.....


