تبليغاتX
تو توجه نکن! - ای خدا....
ای خدا....
ای بابا آخه خدا چرا اینطوری می کنی با من؟؟؟

مگه چی کردم من؟؟؟

دارم می ترکم.

چقدر می خوای بسوزونیم خـــــــــــــدا...

ولی بازم خدایا شکرت مثله همیشه.............

راستی می دونید سپید همیشه منو نفرین می کرد.آرزوی مرگمو داشت.حالا یکی بهش بگه سپید خانوم.عشقه من.عزیزم.فدای اون چشات بشم نگران نباش آرزو به دل نمی مونی.نبینم اون مرواریدای خوشگل از چشات سرازیر بشه.نبینم ناراحتی.نبینم غم توی دلت بشینه.من فدات بشم اشک نریزه از اون چشایه ماهت.نگران نباش منم دعا می کنم عشقم به اونی که دوست داره برسه.ایشالا به عشقت می رسی سپیدم.

بهم گفته بود دست از سرش بردارم وگرنه دیگه حسابم با شوهرشه.آخه بهم گفت دارن حرفشو می زنن.

امروزم شنیدم که خاستگار رفته خونشون واسش....

یعنی کیه همون عشقش؟؟

چه خوبه که دارن به هم میرسن.سپید خانوم بهت تبریک میگم از ته دلم.

بهم گفت سالگرد دوستیمون می خواد عروسی کنه...داره به سالگرد دوستیمون نزدیک میشه...

منم دعوت می کنه به نظرتون؟؟

یعنی نمی خواد منی که عاشقشمو منی که این همه با هم خاطره داریمو توی عروسیش دعوت کنه؟؟

ولی من میدونم دعوتم میکنه.اگه گفتین چرا؟؟

آخه سپید عشقم عاشقه اینه که منو بسوزونه.

ولی نه اینبار نمی سوزم.اینبار آتیش نمی گیرم.چون عشقم داره به اونی که میخواد میرسه...

آخ که خدا چقدر مهربون شده...

امیدوارم سپید به هرچی می خواد برسه...

از خدا هم می خوام همیشه همینطوری باهاش مهربون باشه...

خدا قول میدی به هرچی که میخواد برسونیش؟؟؟

البته نه مثله این قولایه آدمات.تو خدایی.تو سره قولت باش.

سپیدمو اذیت نکنی اخه داره عروس میشه.

همیشه مواظبش باش...

خدایــــــا به تو سپردمش.............

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:29توسط دیوونه |