تبليغاتX
تو توجه نکن! - انتهای قصه
انتهای قصه
قصه تکراری است اما تو تا انتها بخوان !


قصه ٬ قصه ی دل دل کردن بود و حدس و گمان و تردید... قصه ی دیروز آمدنت و فردایی که نخواهی ماند . تکرار حدیث نوشتن بود و نخواندن . تکرار امتداد دل  میان بن بست اشتباه ٬ حتی اگر دل  دلیل باشد . قصه ی من و تو کهنه شد آنهم میان همهمه ی آدمها و سکوت مطلق دنیای من ! میان شبی دلتنگ در جایی که قراری به تلخی نداشت! قصه ی من و تو این بار به سر رسید و کلاغ هم به خانه . شاید سیاهی شب و تلخی حقیقت و تردید نگاهت رازی سر به مهر بماند تا ابد ... شاید این بار هم سهم من از تکرار "تو" تنها همین افسوس برجای نشسته باشد . شاید دیگر زمانی برای حرف های بر باد نباشد ...شاید این بار قصه ی تو کنار شیرینی لبخند اویی از سر نوشته شود ... شاید بی من ...شاید دور از من .

قصه ی من و دل ٬ قصه ی کهنه ی همیشه و هنوز است هنوز! حتی وقتی برای از یاد بردن کلمات و بی رنگ کردن لحظه ها ناتوانم ٬ تو هستی ... هستی تا آرام به اخم های درهم و بغض فروخورده ام اعتراض کنی! حتی وقتی هیچ نگاهی به نگاهم نمی رسد یاد تو چشمهای مرا می لرزاند و تصویر دل آشوبی ات آشوبم می کند ... آنگاه آرام زمزمه می کنم " خوبم ... خوب خوب! "

راستی کاش یادم نرود تا بگویم "خوبم ... اما تو باور مکن! "

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت1:58توسط دیوونه |