"سپید دوستت دارم"
نخند به من . نخند به احساس کودکانه ی دلم که گاهی همین دل دلیل زندگی می شود . نخند اگر از تکرار آوای کلمه ای از تو آرام می شوم و مدام زمزمه می کنم "سپید دوستت دا..." . نخند به دل ساده ام که دستان لرزانش نه تاب نوشتن حقیقت را دارد و نه جرات لرزاندن دلت را ... نخند به من ٬ نخند به رویای نیمه کاره ام که من رویایم را با قلم موی دلم رنگ می زنم حتی اگر نباشی .
نخند به سرخوشی ام حتی اگر بهانه ام برای شادمانی تنها جمله ای ٬ کلامی ٬ حرفی از تو باشد . نخند اگر هنوز از رسیدنت به دلهره می افتم و از رفتنت دلتنگ می شوم . نخند بر من و بر دل و بر نگاهم که به ندیدنت عادت نکرده ام هنوز ...
نوشتم ٬ نوشتی . نوشتم تا شاید بدانی ٬ نوشتی تا شاید از یاد ببرم ! نوشتم تا هرروز از خواندن هزار باره ی هر جمله بی قرار شوم ٬ نوشتی تا ... نمی دانم چرا ٬ شاید نوشتی چون هنوز به رسم گذشته جملات را به بازی لبخند و نگاهت مهمان می کنی و نمی دانی که من دل را به بهای هر جمله ات مهر می زنم هنوز !
راستی گفتم "نخند" ٬ اما بخند ... به زندگی ات ٬ به لبخندش ٬ به نگاهش ٬ به شادی ٬ به فردا و به سختیهای سرسخت شدنت ...
گفتم بخند ٬ اما نه به من و نه به " دلم که پیش دلی بود که ..."
+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت2:1توسط دیوونه |

